تبليغاتX
به همین سادگی -
 

اگر چه قلب من نشد ، پناه بی پناهی ات

گناه من نبوده است ، قسم به آشنایی ات

اگر چه بغض خسته ام ، شکست در نگاه تو

بگو حواله اش کنند ، به سوی بیقراری ام

 

بگیر جذر لحظه را ،  بدون وقفه ی نگاه

چه می کند برای تو ، عینک یادگاری ات !!!

مرا به خاطرت بیار ، که غرق ماتم ام شدی

نگو که نه ، نگو که نه ، تو را به بی وفایی ات

 

حباب های یخ زده ، چه زود آب می شدند

در آن حرارت گُرِِ... بی امان چهره ات

به جای من سلام کن ، به روی خویش مُرده ام

برای من نفس بکش ، به من بگو که زنده ام

 

منم ! همان که اطلسی ، برای او ترانه شد

همان که در مقابلت ، اسیر بی سلاحه شد

بدان که بند باز کفش ، مرا ز تو جدا نکرد

که خنده ی وقیح او ، پر از خدا خدا نکرد

 

بدان که کوچه های تنگ ، اسیر گام تو شده

و گوشهای منتظر ، گدای نام تو شده

نگو تمام بودنت ، تمام شد ، به باد رفت

نگو که شوق ماندنت ، سراب شد ، به خواب رفت

 

عطش جدال بین ماست ، چه با سلاح ، بی سلیح

تو ای سرای بی سرا ، به تن خوری رسیده ای ؟!

لبان خشک من شده ، حرارت لبان تو

و این شکست اول است ، برای آن لبان تو !

 

برای تو همیشه من ، صدایی خسته و رکم

و یا روبان هدیه ات ، و آن مداد بی نوکم

من آن صدای بی امان ، صدای ــ تق تق ــ درم

عبور سوزن و نخی در انتهای دگمه ام

 

بدان که بعدِ رفتنت ، یکی شدن عذاب شد

و تشنگی و تشنگی ، اولین گناه شد

نگاه کن ! مرا ببین ،  مرا که غرق و خسته ام

که از غم نبودنت ، دو چشمها را بسته ام

 

و آن دو کفش پر ز چین ، یکی منم ، یکی تویی

و آن سکوت ساکت پر ز سین ، منم ، تویی

که آن گره چه پیچ ها به سوی پیکرت زده ست !

همان گره که کفش تو به کفش دیگرت زده ست

 

صدای تو یکی شده ، در امتداد آبشار

مرا ببر ، با خودت ، به روزهای بیقرار

سلام من به من ، به تو ، به چشمهای حیله ات

به آن گلایه ی عمیق ، در انتهای کینه ات

 

نگو که آن کلام تلخ بعدِ تو ادا نشد

نگو که حکم داوری ، بجز خدا خدا نشد

چطور شد که بعد تو ، روزها کریح شد ؟!

که بی مقدمه چرا ، حرفها صریح شد ؟!

 

به خانه اش نرفت باز ، آن کلاغ پوچ و زار

آن خمیده قامت اش ، زیر نای قار قار

نگو که منتظر شدی ، نگو که شب فرار کرد

نگو که عشق نام تو ، مرا به خود دچار کرد

 

که عشق ، دود شد ، چه زود ! میان گُر فندک ات

و خنده ها فریب شد ، میان تیر چشمک ات

تو خواستی غزل شوم ، چقدر پر اِفاده ای !

که گم شوم ، ورق خورم ، چه انتظار ساده ای !!!

 

اگر چه پر شدم ز تو ، اگر چه پر شدم ز درد

مرا ببخش جاودان ، به حرمت نگاه سرد

نگو که اطلسی نشد، بیقرار بودنت

نگو که چاره ای نشد ، جز غزل سرودنت

 

که دلبری کنی که چه ؟ که بُرده ای دل مرا ؟

چقدر احمقانه است ، که بگذری ز خود ، رها

به جای من تو دلبری ، که جای ما عوض شده !

نگو صدای سرکش ات ، فدایی نفس شده

 

بدون من رها شدی ، میان هر چه بودن است

میان خاطرات گم ، میان هر چه است و است

                       ........

اگر چه یادمان شکست ، میان دشت خاطرات

مرا ببخش عزیز من ، برای آخرین کلام

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 17:13  توسط سمانه پرهیزکاری |