![]() |
![]() |
|
|
از رابطه پر بودن به نام توست تمام شکوفه های باغ و به یاد توست کل تردیدهای نمدار شبانه های توو دارم میان مردمی که هر دم در انتظار حادثه می شمارند ثانیه ها را مردمی که می برند بر دل حجم حقیر آرزوهای فسیلی شان را مردمی که خوب می دانند و خوب می شناسند بوی خاک را پس از باران و چه ریاکارانه انکار می کنند تپش های قلب باغ را ٬ و انکار می کنند جفت گیری زمین را و انکار می کنند ٬ هر چه رابطه را مردمی که نمی بینند شکوفه های باغ را و برایشان مرگ باغ عادی ست و نامحسوس مردمی که بچه هایشان را از کبوتر می ترسانند و از هر چه مدرن نباشد بیزارند من دیده ام و ایمان دارم که دیده ام : باد را و زمین را در جفت گیری من ایمان دارم به آبستنی زمین و به تپش های گرم باغ ما پریم از رابطه٬ آنقدر که بشود انکارمان کرد آنقدر که بشود مجبورمان کرد در سیاه ترین سیاهچال ها هر روز با سوسک دوست باشیم و با موش همراز و آنقدر پریم از احساسی گرم و عریان که بشود خوراک درنده ترین ماهیانمان کرد و آنقدر می فهمیم بوی خاک را پس از باران که بشود از بلندای جهالت سایه ها به گودی احساسشان کوبیدمان ما پریم از احساس و رابطه از تازگی و رابطه آنقدر که بشود انکارمان کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|