![]() |
![]() |
|
|
ببخشید ادامه ی مرده شور اینجاست: ......... در آن واحد ضد زمان از آرایش خطوط هم چیزی حاصل نمی شد. میزها٬ دیوارها و آدمها خطوطی از پیش ساخته شده٬ خالی و بی حجم بودند و مرده شور تنها مکعبی بود که در دل مکعبی دیگر جا گرفته بود. بی وجدانی اشیا در مورد انگشترها و دستبندها و گل سرها و عینک ها... هم صادق بود. پاهای مرد چاق تمام سفیدی تخت را پوشانده بود و تخت پوشیده از سنگینی و تورم بود. در مکعب٬ شستشو به معنی پاکسازی نیود بلکه تنها یک آمادگی بود برای مجذوب شدن. مرده شور خندید و تخت دهان باز کرد٬ چشمهای مرده شور می دیدند بی آنکه بدرند. تن ساکت مرد لاغر روی تخت چنگ می انداخت و تخت می نالید. استخوانهای تن مرد به تماس با هوا حریص شده بودند. مرد لاغر در تمام عمرش آرزوی دیدن پارک جنگلی را داشت بی آنکه پارک جنگلی را دیده باشد٬ آرزوی خنده داشت بی آنکه خندیده باشد٬ آرزوی عشق داشت بی آنکه عاشق باشد٬ آرزوی غروب های جمعه روی قله ی کوه داد زدن را داشت بی آنکه غروب های جمعه روی قله ی کوه داد زده باشد اما مرد لاغر هیچوقت آرزوی مرگ نداشت بی آنکه زنده باشد. ......... داشته های مکعب در مردمک چشم های مرده شور حل شده بود و محلول تکه ای مُرده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:45 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
مُرده شور در فضای یخ زده ی سردخانه فکر مرده شور خوابیده بود. زمان از منفی بی نهایت می گذشت و این تنها حرکتی بود که در آن محیط معلق اتفاق می افتاد. همه ی لبها٬ دستها٬ پاها٬ چشمها٬ قلبها٬ دندانها٬ موها٬ انگشتها...وجود داشتند و فقط حضور مرده شور قانون ضد تک روی را می شکست.پاهای مرد چاق در دستان لاغر مرده شور ترکیب نامرتبی را ایجاد کرده بود. مرده شور دستش را جا به جا کرد و به پیوند آب و پاهای مرد چاق ادامه داد. قلب مرد چاق٬ تالاپ تالاپ می کرد٬ مکعب سرد صداها را نمی پذیرفت و مرده شور تکرار می کرد: تالاپ تالاپ. از پیوند آب و پاهای مرد چاق چشم های مرده شور حاصل می شد و چشمهای مرده شور داشته های مکعب را می ساخت. و داشته های مکعب به زمان فرمان می داد که از منفی بی نهایت بگذرد. گذشته در آینده گم شده بود و آینده در گذشته. حالی وجود نداشت. رگهای آبی بلند در پس ران های مرد چاق خشکیده بود و دستهای مرده شور از صدای شکستن آنها می شکست. پا شاداب نبود٬ پا از خوابیدن خسته می شد٬از راه نرفتن. پا ویران شده بود٬ در خودش. پا مُرده بود. ........... مرده شور مرده ها را می شست و با هر تکه رازی می گفت. پا دروغگو بود و عاشق دروغگوها. مرده شور از شستن مرده ها آرامش می یافت و با ترک آنها می مرد. در تماس با آب سرد دستهای مرده شور پلاسیده بودند. زبری دستهای مرده شور روی تن مرد کچل خارشی ایجاد می کرد که در آن رنگی از عشق نبود. مرده ها می نالیدند و مرده شور برایشان لالایی می خواند. مرده شور لالایی گوی ماهری بود و مهارت حتی لای چین های صورت اش انباشته شده بود. پای مرد چاق مثل یک تکه گوشت بی جاندار بو که اما جاندار بود له له می زد و به کفشها فکر می کرد. اشیا همیشه بی وجدان تر از آن اند که تصور می شود. کشها توی پای مرد چاق دیگری دور دنیا را می گشتند. اشیا را باید نابود کرد٬ پیش از آنکه آنها دست به نابود کردن بزنند. پای مرد چاق لخت بود٬ لخت از هر گونه کفشی و شرم واژه ای بی معنا بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:18 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|