![]() |
![]() |
|
|
خاطرات من بعد از مرگ ۱: صندلی نامرد دلش برام تنگ نمی شه. آینه چهره ی زیبای کسی رو نشون می ده که جای من جلوش ایستاده. کتابام خاک می خورن و باد می کنن. شب به صبح میرسه. بی هیچ غمی. فردا می رسه. فرداها. و فرداهای بعد. قاب عکس پُره از خاطرات٬ اونقدر پُر که سنگینیش چشمارو اذیت می کنه. یاد گذشته می افتم٬ روزی که مزه ی سیب قرمز یادم رفت. روزی که ساعت خونه خوابید. روزی که یادم رفت چه رنگی رو دوس دارم. روزی که دستم لای در گیر کرد. اما اتاق کوچیکم هیچی رو یادش نمی یاد. اشیا همیشه بی وجدان تر از اون چیزی هستن که فکر می کنیم. اشیا رو باید نابود کرد ٬ قبل از اینکه اونا دست به نابود کردن بزنن. دوباره فکر می کنم... به یادگاری ها... اما چه فایده ای داره وقتی فقط بتونی فکر کنی. یهو یادم می ره کی بودم؟ چی بودم؟ کجا بودم؟ خونه هر روز خالی تر میشه ٬ کوچه خالی تر٬ شهر خالی تر٬ دنیا خالی تر. اما باد هست. باران هست. برف هست. مردم روزای برفی آدم برفی درست می کنن ٬ مثل من که یه روز سه شنبه نزدیکای ظهر یه آدم برفی درست کردم با شال قهوه ای و چشمای سبز ( آخه من نقاش خوبی نیستم ) . روزای بارونی مردم روی سرشون چتر می گیرن. از همون چترایی که من داشتم٬ همونی که بعد از من شکست و توی ساک پاره گوشه ی زیرزمین افتاد. و این درست بیست سال قبل از نابودی زیرزمین بود. روزایی که دونه های ریز و درشت بارون توی صورتم می خورد و من می خوندم: چترها را باید بست٬ زیر باران باید رفت.
روزایی که مادرم یه کاسه زیر بارون می ذاشت و هر وقت کاسه از بارون پُر می شد می گفت که آبشو بخوریم٬ شفاست. بعد من می خندیدم و مادر اخم می کرد. روزایی که باد می یاد مردم عصبی میشن و همه ی در و پنجره ها رو چفت می کنن. و من یاد روزایی می افتم که جلوی باد می ایستادم و از لمس اون با صورتم لذت می بردم. صندلی نامرد تن کسی رو در آغوش می گیره که قبل از من نمی شناخت. مگه من نبودم که صندلی رو پاکش می کردم. می ذاشتمش یه گوشه که راحت بخوابه. اگه صدا می داد تعمیرش می کردم. پس اون غریبه کیه؟! غریبه ای که کتابای منو می خونه و نوشته ها شمرده و راحت می پرن تو گلوش. لابد گلوشو با گلوی من اشتباه گرفتن! نه بابا! اینم از نامردی کتاباس. انگار نه انگار که یه روزی من... ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــ چرا اتاقم هست اما من نیستم؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 21:46 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
بسته اند
بسته تمام منفذهای سرخ آگین بسته اند بسته تمام درهای فروبنشسته بر این طاق طویل مگر نه اینکه هر زخم را مرهمی ست بسان سکوت را فریاد پس به گاه کدامین حادثه کدامین فاصله آن هجای همیشه بلند صرف خواهد شد بر آستان درد ای تمام سکوت های آبستن بیدار باشید بر آستان درد میلاد نزدیک ست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 17:8 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
حرف دل ۱: کمی راجع به خنده حرف بزنیم.
خنده چیه؟ توی فرهنگ ما خنده بیشتر به عنوان نماد تمسخر و بیهودگی جا افتاده تا آرامش یا سکوت یا عشق و خیلی چیزای دیگه. چهره های عبوس و غمزده که ویژگی ظاهری همه ی ما ایرانی هاست باعث شده تا خنده استراحت بیشتری بکنه و برا همینه که وقتی از ته دل می خندیم حس می کنیم صورتمون کش اومده. ؛ گونه هامون طاقت نمی یاره بالا بمونه و یهو می ریزه پایین. گونه هامونو مالش می دیم اما خنده همش قلقلکمون می ده و میگه که می خواد از زندان تن ما بیاد بیرون. خنده از قلقلک دادن دست برمی داره و از راه دهنمون فرار می کنه. چشما باز و بسته می شن. ابروا بالا و پایین می رن. و انگار که همه می خوان خنده رو فراری بدن. خنده دوباره برمی گرده و ما دوباره می خندیم. گاهی بیخود و بی جهت؛ موقعی که خنده زود برسه. خنده ی من: هر کسی برای خودش خنده ای داره ، همون قدر که چشم و گوش و دست و پا. خنده ی من خنده ی چاقیه ( تازگی ها می خواد رژیم بگیره ) ، مهربونه اما لجوج ، خیلی کم تشنه ش میشه ، رنگ آبی رو دوس داره ، همیشه منصفه ؛ برا همین گاهی به گریه هم فرصت دیده شدن میده ، عاشق شبای غمگین روی سراشیبی زبان سُر خوردنه. اما خنده ی من یه کوچولو بدقوله ؛ اگه بدقول نبود که انقدر دیر نمی کرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:2 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
مرسی! شب بخیر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:25 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
خاک را
عشق نمودن می خواست آندم که می فشرد در آغوش نور را تنگ گرم و انسان بود که بر می خواست زان میعاد گاه با یک بغل فردا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:7 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
از رابطه پر بودن به نام توست تمام شکوفه های باغ و به یاد توست کل تردیدهای نمدار شبانه های توو دارم میان مردمی که هر دم در انتظار حادثه می شمارند ثانیه ها را مردمی که می برند بر دل حجم حقیر آرزوهای فسیلی شان را مردمی که خوب می دانند و خوب می شناسند بوی خاک را پس از باران و چه ریاکارانه انکار می کنند تپش های قلب باغ را و انکار می کنند جفت گیری زمین را و انکار می کنند هر چه رابطه را مردمی که نمی بینند شکوفه های باغ را و برایشان مرگ باغ عادی ست و نا محسوس مردمی که بچه هایشان را از کبوتر می ترسانند و از هر چه مدرن نباشد بیزارند! من دیده ام و ایمان دارم که دیده ام باد را و زمین را در جفت گیری من دیده ام و ایمان دارم که دیده ام رابطه ی باد را با زمین من ایمان دارم به آبستنی زمین و به تپش های گرم باغ ما پریم از رابطه آنقدر که بشود انکارمان کرد آنقدر که بشود مجبورمان کرد ....... در سیاه ترین سیاهچال ها هر روز با سوسک دوست باشیم و با موش همراز و آنقدر پریم از احساسی گرم و عریان که بشود خوراک درنده ترین ماهیانمان کرد و آنقدر می فهمیم بوی خاک را پس از باران که بشود از بلندای جهالت سایه ها به گودی احساسشان کوبیدمان ما پریم از احساس و رابطه از تازگی و رابطه.... آنقدر که بشود انکارمان کرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:45 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
برای مسیح آفتاب نگریستن موج زدن قلبی فارغ از تپیدن و بر صلیب عشق را زنجیر زدن می خندید وآنکه خود نور را غایتی بود زان سیاهی سوگوار سرسنگین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:8 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
آن بوی آشنا از من خلوص ایمان را ربود من منجمد شدم از کاه برگ گل نیلوفر و آن پرنده که بر شاخه های من نماز می گزارد این بار ... آواز چلچله ها را از من ربوده بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:15 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|