تبليغاتX
به همین سادگی
 

۱. ابر سیاه را نگریستن

دریای عبوس را نقب زدن

موج مرد فکن را سیلی خوردن

« مرا دست تهی ٬ پای بر خشکی ٬ هرگز ! »

چنین می گفت قایق ران آشفته.

......

از ساحل نوازش گرفتن

و از آفتاب شعله

صبح دم !

ماهی گیر موج خورده را ...

.....

و چه رسالتی ست نان !

چه رسالتی ست ...

 

۲.  ستاره ها زمین را گریستن !

من خاطراتم را به باد داده ام

 پوچ و سبک !

 

۳. تبر چو می زد از ریشه

رگ صنوبر را

و ویران می نمود

قصر بلورین کبوتر را

چه می دانست...

صنوبر داغدار سرو دیروز است

و کبوتر...

پاسدار نسل امروز

نه !

تبر می زد به فکر مرد

آهنگین

و با ضربه ای سخت سنگین

 با دردی بی تسکین

اما...

نمی گنجید در فهم تبر

داغ صنوبر

نمی گنجید در درک تبر

درد کبوتر

 

۴. می لرزاند دست و دلم را

چشمانت !

نه آن گونه که باد ٬ بید را !

که باد ویرانی ست

و تویی جاودان !

......

. من خود نقب زده ام

عمق سیاه این خاک پاک را

و تویی ابتدای جاودانگی...

 

۵. چو بوران می زد از مستی

تازیانه بر گندم زار

گندم می زد از ریشه خیال ِ داس ِ برق وار

و دهقان بود که می کاوید

آسمان را از پی خورشید

دیوانه وار !

......

گندم زار می رقصید ٬ با هر تازیانه

سردناک !

و مرد در کنج خانه دردناک

در پی خورشید

می کاوید آسمان را

غضبناک !

.......

بوران سرگرم بود و ...

ساقه ی گندم ها نرم

چو افتاد از نفس بوران وحشت زا

و از فصل درو ٬ گندم زار

می گفت مرد « نمی خواهم آفتاب را بی گندم زار »

و آفتاب که « باز خواهد رویید از این خاک ٬ گندم زار »

 

۶. چهار راهی پر از تقدیر

و من تنها

  تنها

با دنیایی از تردید

......

صبح کوچه از شقایق لبریز می شود

و من تنها

فردا را سهم خود می دانم

 

۷. باد به شهر می آید و می رود

باد به ساحل می آید و می گذرد

افسون اساطیری هزار و یک شب !

با تو آفتاب  وامدار حادثه می شود

با تو زمین آبستن !

افسون اساطیری هزار و یک شب زنده به گوران  !

 

۸. حالا فکر می کنم...

شاید زمان کوتاه بود

که نردبان...

از روی پلک لیز تو

در ارتفاع بی ارتفاعی

سقوط کرد !

 

۹. چه تلخ بود !

وقتی صدای آمدن ات آمد :

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:8  توسط سمانه پرهیزکاری | 
 

۱. که دیگر تو را نخواهم شناخت

خود دانسته

یا ندانسته

راه و بیراه همبسترند کنون

و فردا...

خاطره ات را خواهد کشت

همچون که باران ، ردپایت را !

 

۲. صلات ظهر

عبوس و عطش ناک

چون آب را گندیدن

...

اینچا هیچ مردی راست قامت نیست

جز  کوته سایگان !

 

۳. واژه ها مرا با خود خواهند برد

بی هیچ چشمداشتی

بی منت

مسموم گذشت زمان نخواهم شد

و مسلول حصار تکرار واژه ها

باد مرا صدا خواهد زد

 و خورشید گرمم خواهد کرد

زیر نور ماه خواهم رفت

سرمست از نور خواهم شد

با امید

پر مهر

بی هیچ شوریدگی

.

.

.

به گورکن بگویید :

خیال گور مرا

به گور خواهد برد !

 

۴. برف ها اندیشه ی خزان را

فهماندند ، در بن هر نبات

یادم باشد:

پنجره را باز کنم پس از باران

و دلم را از رویا

و تنم را پر کنم از بوی زندگی

بوی خاک

راز سرخ شقایق ، مرموز نموده باغچه را

یادم باشد :

بی وضو  نخوابم

بیرون هر شب پر از چراغ است

 

۵. رسیدن به آن حجم دور و همیشه عبوس

به آن سرو سرد و سراسر غرور

 ــ نمی خواست رود ــ

...

و اکنون

نیک می داند چشمه

رسالت رود را !

 

۶. در این غمخانه، بر خود تپیده

یک همچراغ

فرود می ریزد این طاق کج اندیش را !

 

۷. آن روز

کوتاه شده بود

سایه ی درختها

و آسمان برایت از ابریشم می گفت

و از سبکی

و زمین قفسی بود

تماما" سنگی

آن روزها هم دریغا گذشتند !

 

۸. شب

   خواب

    رویا

  کابوس

  فصل حس تشنگی ها

  و چشمهایی که در عطش بیداری می سوزند

....

  شب

  ستاره

  چراغ

  تاریکی

  و آرزوهای آویخته به طاق بلند آسمان !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط سمانه پرهیزکاری | 
 

اگر چه قلب من نشد ، پناه بی پناهی ات

گناه من نبوده است ، قسم به آشنایی ات

اگر چه بغض خسته ام ، شکست در نگاه تو

بگو حواله اش کنند ، به سوی بیقراری ام

 

بگیر جذر لحظه را ،  بدون وقفه ی نگاه

چه می کند برای تو ، عینک یادگاری ات !!!

مرا به خاطرت بیار ، که غرق ماتم ام شدی

نگو که نه ، نگو که نه ، تو را به بی وفایی ات

 

حباب های یخ زده ، چه زود آب می شدند

در آن حرارت گُرِِ... بی امان چهره ات

به جای من سلام کن ، به روی خویش مُرده ام

برای من نفس بکش ، به من بگو که زنده ام

 

منم ! همان که اطلسی ، برای او ترانه شد

همان که در مقابلت ، اسیر بی سلاحه شد

بدان که بند باز کفش ، مرا ز تو جدا نکرد

که خنده ی وقیح او ، پر از خدا خدا نکرد

 

بدان که کوچه های تنگ ، اسیر گام تو شده

و گوشهای منتظر ، گدای نام تو شده

نگو تمام بودنت ، تمام شد ، به باد رفت

نگو که شوق ماندنت ، سراب شد ، به خواب رفت

 

عطش جدال بین ماست ، چه با سلاح ، بی سلیح

تو ای سرای بی سرا ، به تن خوری رسیده ای ؟!

لبان خشک من شده ، حرارت لبان تو

و این شکست اول است ، برای آن لبان تو !

 

برای تو همیشه من ، صدایی خسته و رکم

و یا روبان هدیه ات ، و آن مداد بی نوکم

من آن صدای بی امان ، صدای ــ تق تق ــ درم

عبور سوزن و نخی در انتهای دگمه ام

 

بدان که بعدِ رفتنت ، یکی شدن عذاب شد

و تشنگی و تشنگی ، اولین گناه شد

نگاه کن ! مرا ببین ،  مرا که غرق و خسته ام

که از غم نبودنت ، دو چشمها را بسته ام

 

و آن دو کفش پر ز چین ، یکی منم ، یکی تویی

و آن سکوت ساکت پر ز سین ، منم ، تویی

که آن گره چه پیچ ها به سوی پیکرت زده ست !

همان گره که کفش تو به کفش دیگرت زده ست

 

صدای تو یکی شده ، در امتداد آبشار

مرا ببر ، با خودت ، به روزهای بیقرار

سلام من به من ، به تو ، به چشمهای حیله ات

به آن گلایه ی عمیق ، در انتهای کینه ات

 

نگو که آن کلام تلخ بعدِ تو ادا نشد

نگو که حکم داوری ، بجز خدا خدا نشد

چطور شد که بعد تو ، روزها کریح شد ؟!

که بی مقدمه چرا ، حرفها صریح شد ؟!

 

به خانه اش نرفت باز ، آن کلاغ پوچ و زار

آن خمیده قامت اش ، زیر نای قار قار

نگو که منتظر شدی ، نگو که شب فرار کرد

نگو که عشق نام تو ، مرا به خود دچار کرد

 

که عشق ، دود شد ، چه زود ! میان گُر فندک ات

و خنده ها فریب شد ، میان تیر چشمک ات

تو خواستی غزل شوم ، چقدر پر اِفاده ای !

که گم شوم ، ورق خورم ، چه انتظار ساده ای !!!

 

اگر چه پر شدم ز تو ، اگر چه پر شدم ز درد

مرا ببخش جاودان ، به حرمت نگاه سرد

نگو که اطلسی نشد، بیقرار بودنت

نگو که چاره ای نشد ، جز غزل سرودنت

 

که دلبری کنی که چه ؟ که بُرده ای دل مرا ؟

چقدر احمقانه است ، که بگذری ز خود ، رها

به جای من تو دلبری ، که جای ما عوض شده !

نگو صدای سرکش ات ، فدایی نفس شده

 

بدون من رها شدی ، میان هر چه بودن است

میان خاطرات گم ، میان هر چه است و است

                       ........

اگر چه یادمان شکست ، میان دشت خاطرات

مرا ببخش عزیز من ، برای آخرین کلام

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 17:13  توسط سمانه پرهیزکاری | 
 

۱. ماهی سفید دریای شور را

خیال آفتاب نادیده به تصویر کشیدن

چه سود !!!

تور بیاورید...

که این خیال مرگ آگین

بها دارد !

 

۲. ماه در آب

ماهی در تکرار آیینه

و رود در خواندن آن سرود همیشه دور

.......

ماه در آب

باغ بلور در دستان سرد سنگ

و رود در خواندن آن سرود همیشه دور

 

۳. چندی ست ، خاموش ست

آنکه به سخره می گیرد صدایش

ارتفاع آبشار را !

ای زنده ، ای مرد !

اینک...

این خانه خاموش ست.

 

۴. به مسیح :

آفتاب نگرستن

موج زدن

قلبی فارغ از تپیدن

و بر صلیب

عشق را زنجیر زدن می خندید

وانکه خود نور را غایتی بود

زان سیاهی سوگوار سرسنگین.

 

۵. محاکمه ای دورادور

  لمسی عمیق

در ترحمی مورمور از کنف

و لغزشی تهی

از دستهای به جامانده بر دیوار...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:42  توسط سمانه پرهیزکاری | 
 

۱. روزگار تا چند خواهد زد ؟

این ساز را ؟!

و جا پای ابراهیم

که را به قربان گاه خواهد کشید ؟!

به گاه حسرت باران ؟!

.

.

.

ای تمام آرزوهای بی تردید !

این طرح

بر هبوط کدام سپیده می چرخد ؟!

.

.

.

هرگز !

هرگز، تهی نخواهد کرد

آوازهای هیچ سوسنی

درخت را از آرزوهایش !

.......

۲. ابر سیاه را نگریستن

دریای عبوس را نقب زدن

موج مرد فکن را سیلی خوردن

« مرا دست تهی،

پای برخشکی، هرگز »

چنین می گفت قایق ران آشفته

......

از ساحل نوازش گرفتن

و از آفتاب شعله

صبح دم !

ماهی گیر موج خورده را !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:33  توسط سمانه پرهیزکاری | 

 

۱. قلمت...

   نگاهت...

   زبانت...

    نه!

    فردا به سخره می گیرند، موریانه ها

    چراغ را!

    ...............

۲. برایم نگو از بهار

و از بوی عطر یاس

که گم می شود انتهای سطر از ذهنم

.

از باغ همسایه نگو

که ذهنم خواهد کشت

بی اختیار قلمم را!                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:37  توسط سمانه پرهیزکاری | 

 

آمدن و رفتن

این است حدیث مدام آفتاب

و شب را آمدن

برمی افروزد مقام آفتاب

.........

از آن گونه بود

که نبودنت

عطش هزارسال تشنگی ست

.........

آری

دوست ترت می دارم

آن دم

و این است ابتدای بودن

این است آغاز خوب دیدن

.........

و تا بودن

حس جاوید بودن

همنشین همیشه ی قلب هایمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:9  توسط سمانه پرهیزکاری | 

 

از رابطه پر بودن

به نام توست تمام شکوفه های باغ

و به یاد توست کل تردیدهای نمدار شبانه های توو دارم

میان مردمی که هر دم

در انتظار حادثه می شمارند ثانیه ها را

مردمی که می برند بر دل

حجم حقیر آرزوهای فسیلی شان را

مردمی که خوب می دانند و خوب می شناسند

بوی خاک را پس از باران

و چه ریاکارانه انکار می کنند

تپش های قلب باغ را ٬ و انکار می کنند

جفت گیری زمین را

و انکار می کنند ٬ هر چه رابطه را

مردمی که نمی بینند شکوفه های باغ را

و برایشان مرگ باغ عادی ست و نامحسوس

مردمی که بچه هایشان را از کبوتر می ترسانند

و از هر چه مدرن نباشد بیزارند

من دیده ام و ایمان دارم که دیده ام :

باد را و زمین را در جفت گیری

من ایمان دارم به آبستنی زمین

و به تپش های گرم باغ

ما پریم از رابطه٬ آنقدر که بشود انکارمان کرد

آنقدر که بشود مجبورمان کرد

در سیاه ترین سیاهچال ها هر روز با سوسک دوست باشیم

و با موش همراز

و آنقدر پریم از احساسی گرم و عریان

که بشود خوراک درنده ترین ماهیانمان کرد

و آنقدر می فهمیم بوی خاک را پس از باران

که بشود از بلندای جهالت سایه ها

به گودی احساسشان کوبیدمان

ما پریم از احساس و رابطه

از تازگی و رابطه

آنقدر که بشود انکارمان کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط سمانه پرهیزکاری | 

ببخشید ادامه ی مرده شور اینجاست:

......... در آن واحد ضد زمان از آرایش خطوط هم چیزی حاصل نمی شد. میزها٬ دیوارها و آدمها خطوطی از پیش ساخته شده٬ خالی و بی حجم بودند و مرده شور تنها مکعبی بود که در دل مکعبی دیگر جا گرفته بود. بی وجدانی اشیا در مورد انگشترها و دستبندها و گل سرها و عینک ها... هم صادق بود. پاهای مرد چاق تمام سفیدی تخت را پوشانده بود و تخت پوشیده از سنگینی و تورم بود.

در مکعب٬ شستشو به معنی پاکسازی نیود بلکه تنها یک آمادگی بود برای مجذوب شدن. مرده شور خندید و تخت دهان باز کرد٬ چشمهای مرده شور می دیدند بی آنکه بدرند.

تن ساکت مرد لاغر روی تخت چنگ می انداخت و تخت می نالید. استخوانهای تن مرد به تماس با هوا حریص شده بودند. مرد لاغر در تمام عمرش آرزوی دیدن پارک جنگلی را داشت بی آنکه پارک جنگلی را دیده باشد٬ آرزوی خنده داشت بی آنکه خندیده باشد٬ آرزوی عشق داشت بی آنکه عاشق باشد٬ آرزوی غروب های جمعه روی قله ی کوه داد زدن را داشت بی آنکه غروب های جمعه روی قله ی کوه داد زده باشد اما مرد لاغر هیچوقت آرزوی مرگ نداشت بی آنکه زنده باشد.

                                                            .........

داشته های مکعب در مردمک چشم های مرده شور حل شده بود و محلول تکه ای مُرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:45  توسط سمانه پرهیزکاری | 

 

مُرده شور

در فضای یخ زده ی سردخانه فکر مرده شور خوابیده بود. زمان از منفی بی نهایت می گذشت و این تنها حرکتی بود که در آن محیط معلق اتفاق می افتاد. همه ی لبها٬ دستها٬ پاها٬ چشمها٬ قلبها٬ دندانها٬ موها٬ انگشتها...وجود داشتند و فقط حضور مرده شور قانون ضد تک روی را می شکست.پاهای مرد چاق در دستان لاغر مرده شور ترکیب نامرتبی را ایجاد کرده بود. مرده شور دستش را جا به جا کرد و به پیوند آب و پاهای مرد چاق ادامه داد. قلب مرد چاق٬ تالاپ تالاپ می کرد٬ مکعب سرد صداها را نمی پذیرفت و مرده شور تکرار می کرد: تالاپ تالاپ. از پیوند آب و پاهای مرد چاق چشم های مرده شور حاصل می شد و چشمهای مرده شور داشته های مکعب را می ساخت. و داشته های مکعب به زمان فرمان می داد که از منفی بی نهایت بگذرد. گذشته در آینده گم شده بود و آینده در گذشته. حالی وجود نداشت. رگهای آبی بلند در پس ران های مرد چاق خشکیده بود و دستهای مرده شور از صدای شکستن آنها می شکست. پا شاداب نبود٬ پا از خوابیدن خسته می شد٬از راه نرفتن. پا ویران شده بود٬ در خودش. پا مُرده بود.

........... مرده شور مرده ها را می شست و با هر تکه رازی می گفت. پا دروغگو بود و عاشق دروغگوها. مرده شور از شستن مرده ها آرامش می یافت و با ترک آنها می مرد. در تماس با آب سرد دستهای مرده شور پلاسیده بودند. زبری دستهای مرده شور روی تن مرد کچل خارشی ایجاد می کرد که در آن رنگی از عشق نبود. مرده ها می نالیدند و مرده شور برایشان لالایی می خواند. مرده شور لالایی گوی ماهری بود و مهارت حتی لای چین های صورت اش انباشته شده بود. پای مرد چاق مثل یک تکه گوشت بی جاندار بو که اما جاندار بود له له می زد و به کفشها فکر می کرد. اشیا همیشه بی وجدان تر از آن اند که تصور می شود. کشها توی پای مرد چاق دیگری دور دنیا را می گشتند. اشیا را باید نابود کرد٬ پیش از آنکه آنها دست به نابود کردن بزنند. پای مرد چاق لخت بود٬ لخت از هر گونه کفشی و شرم واژه ای بی معنا بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط سمانه پرهیزکاری |